احمد مجد الاسلام كرمانى

284

سفرنامه كلات ( فارسى )

به بنده ياد بدهد و عربى به پسر حاكم تا بيكار نماند و چند روز هم مشغول شديم و از حسن اتفاق حاجى ناخوش شد و از اين خيال افتاد اما امروز كه اين طفلك را ديد فورا به طرف او دويد و از او پرسيد : درس ميخوانى ؟ ( گفت ) : بلى . چه ميخوانى ؟ ( گفت ) : فلان كتاب . حاجى شروع كرد از طفلك مسئله و اصول دين و غيره و غيره پرسيدن اما بنده را بوى نان تازه كه مشغول طبخ بودند ديوانه نمود . بميرزا محمد على كه برادر قاضى و از نوكرهاى خان حاكم است اشاره كردم كه من از اين نانها نميتوانم بگذرم او هم فورا رفت سر تنور و سه چهار عدد نان برشته تازه در يك مجموعه گذاشت و چند قالب پنير كه واقعا هزار درجه بهتر از كره بود در يك بشقاب و يك كاسه بزرگ ماست كه قلم من از وصف طعم و مزه و عطر آن عاجز است آورد و در زير درخت بيدى گذاشت ، سبحان اللّه منكه در كلات ظهر كه نهار [ ناهار ] ميخوردم شب با نهايت بىميلى شام ميخوردم حالا با آنكه ظهر نهار مفصلى خورديم و عصرانه هم دوغ و انگور بسيار زديم حالا را با نهايت ميل و اشتها به صرف نهار يا شام يا عصرانه پرداختيم آقا ميرزا آقا هم كم‌كم ملتفت مطلب شده و آهسته آهسته به طرف ما آمد و مشغول امتحان نان و ماست و كره و پنير شد و مجلس امتحان معارف را به شخص حاجى ميرزا حسن و نظارت را به حاكم واگذار نمود مجملا هرچه حاجى بيشتر مسئله پرسيد ما بيشتر لقمه گرفتيم و بسلامتى دوستان با كمال لذت تغذيه كرديم و بعد از فراغت دو مرتبه به طرف « انجمن معارف » رفتيم و ديديم حاجى مات و مبهوت مانده چرا كه هرچه از آن طفلك پرسيده بطور صحيح جواب شنيده حاجى هم بقول رندان مشتى شده يكعدد دو هزارى از پولهائيكه از ميرزا